داوود پیامبر

نقل است که داوود پیامبر از کوچه ای میگذشت. ناله و ضجه های زنی توجه او را بخود جلب کرد. با خود اندیشید چه شده که این زن اینچنین ناله و فغان میکند.

به نزد زن رفت و گفت : ای زن , چه اتفاقی افتاده کا اینچنین پریشان و گریانی؟

زن در پاسخ گفت : فرزندم که جوانی رعنا و زیبا بود در عنفوان جوانی مرده و من در مرگ او اینچنین داغدارم. 

داوود پیامبر گفت : فرزندنت چندساله بود ؟ و زن در جوابش کفت : او فقط 350 سال عمر کرده بود .

داود نبی رو به زن کرد و گفت : 350 سال عمر کمی نیست . در آینده مردمانی بر روی زمین زندگی خواهند کرد که 100 سال نیز عمر نمی کنند.

زن با تعجب گفت : با این عمر کم آیا ایشان برای خود خانه و کاشانه هم درست میکنند؟

و وقتی با پاسخ مثبت داود پیامبر مواجه شد گفت : من اگر عمرم به این کوتاهی بود در این چند سال زندگی سر از سجده خداوند بر نمیداشتم .

/ 0 نظر / 25 بازدید